[روزنامه کیهان، پیام فضلی نژاد] سخنان مستند همكارمان پيام فضلي نژاد در مدرسه معصوميه (س) قم درباره آبشخور اصلي نظرات انحرافي و اجاره اي دكتر سروش و نشان دادن همخواني كامل اين ديدگاه انحرافي با آنچه كه محافل شناخته شده صهيونيستي پيش از دكتر سروش و در همان زمينه ها مطرح كرده اند، آشفتگي و سراسيمگي برخي از مدعيان اصلاحات را كه نظرات اجاره اي دكتر سروش را وام گرفته بودند (اجاره مضاعف) درپي داشته است. برخي از اين عده كه در مقابل مستندات ارائه شده پاسخي ندارند به عادت معهود زبان و قلم به فحاشي عليه فضلي نژاد گشوده اند و شماري نيز واقعيات غيرقابل انكار را وارونه جلوه داده اند. آنچه درپي مي آيد پاسخ- باز هم مستند- پيام فضلي نژاد به دروغ بافي هاي مدعيان اصلاحات است و از آنجا كه حاوي واقعيت هاي تلخ، اما عبرت آموزي است، چاپ كامل آن را براي اطلاع بيشتر خوانندگان ضروري ديديم.
پاسخ پيام فضلي نژاد به فحاشيهاي اصلاحطلبان در پي سخنراني انتقادي وي پيرامون محمد خاتمي
12 تيرماه 1387، روزنامه كيهان، صفحات 12 و 14
اصل لینک در روزنامه کیهان (12 تیرماه 1387)
اصل لینک در خبرگزاری فارس
اصل لینک در خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران (ایرنا)
اصل لینک در شبکه خبر دانشجو
اصل لینک در سایت آفتاب
اصل لینک در سایت خبر فارسی
اصل لینک در سایت رسمی مدرسه معصومیه قم
اصل لینک در سایت الف
سخنراني من پيرامون بازخواني انتقادي كارنامه سياسي عبدالكريم سروش كه طي دو جلسه در مدرسه علميه معصوميه (س) قم برگزار شد، بازتابهاي متفاوتي را برانگيخت. از يك سو، نويسندگان و روزنامهنگاران اصولگرا با نوشتهها و تماسهاي خود، ضمن ابراز لطف و عنايت به اين حقير، سخنراني مرا را در رسانههايشان پوشش دادند و در دفاع از آراء نگارنده، مقالاتي را تحرير كردند. از سوي ديگر سه جبهة رسانهاي ترور شخصيت و جنگ رواني گستردهاي را عيله من به راه انداختند. معاونان رييس جمهور سابق، مانند آقاي محمدعلي ابطحي و خانم معصومه ابتكار، بدون رعايت امانت و اخلاق رسانهاي، با تحريف سخنان من و چينش دلخواه خود، مرا به انواع ناسزاها و اصناف تهمتها متهم ساختند و مدعيان جريان نوانديشي ديني چون سايت انتخاب با مديريت آقاي محمد مهدي فقيهي، فحشهايي دادند كه حتي نقل آنها، براي اين قلم شرمآور است. پارهاي از رسانههاي اينترنتي چون تابناك كوشيدند تا پروژه ترور شخصيت نگارنده را پيش گيرند و ذهن مخاطب را مخدوش و از اصل بحث منحرف كنند و برخي از روزنامهها، چون كارگزاران و سرمايه نيز همان خطمشي را پيگرفتند. سايتهاي اپوزيسيون و سلطنتطلب مانند بالاترين، در همراهي با اين فحاشيها، دايرهالمعارفي از فحشهاي ناموسي و ناسزاهاي ركيك را نثارم كردند. تلويزيونهاي ماهوارهاي اپوزيسيون نظير كانال يك، صداي آمريكا و... نيز به سركردگي عليرضا نوري زاده به پايگاهي براي نشر وسيعتر اين فحاشيها بدل شد.
دير زماني است كه به انواع دلايل مورد هجوم و فحاشي اصلاحطلبان و اپوزيسيون خارج از كشور هستم. تاكنون دم برنياوردهام و حتي يك خط، پاسخ به اين ناسزاها و تهمتها ندادهام. اين بار، از آنجا كه شكوه قدسي توبه را مخدوش كردند، حرمت ناموس و خانوادهام را سخت شكستند، به خيال خود حيثيت روزنامه كيهان را به بازي گرفتند و متعرض مدرسهاي علميه در قم شدند، براي ثبت در تاريخ، ابتدا چكيدهاي از سخنرانيام و سپس گزيدهاي از فحاشيهاي مدعيان آزادي، دموكراسيخواهي و حقوق بشر را نقل ميكنم. در پايان نيز، خاطراتي اندك، اما مستند را از ديدارهايم با رييس جمهور سابق، مقامات ارشد دولت اصلاحات و رهبران خودخوانده جريان نوانديشي ديني ميآورم. مشروح اين خاطرات كه به سالهاي 1376 تا 1383 تعلق دارد، در قالب كتابي 450 صفحهاي، با نام ملاقات با جاسوس تحرير گشته و همراه با اسناد و عكسهاي بسيار، براي چاپ در هنگامهاي كه مطلوب باشد، نزد مركز پژوهشهاي موسسه كيهان است. راز حيرتآور در اين نوشته، همگرايي مقامات ارشد دولت اصلاحات با اپوزيسيون سياسي خارج از كشور در فحاشي به منتقدان خود است كه از لابهلاي بازخواني آتي، به دست ميآيد.
پرسشهاي من از رهبران جريان مدعي اصلاحطلبي
محتواي سخنان و چكيده پرسشهاي من چه بود كه طي ده روز، با بمباران فحش و تهمت، حرمت يك منتقد و خانواده او را شكستند؟! در جلسه نخست سخنرانيام كه روز 15 ارديبهشت 1387 در جمع صدها نفر از طلاب و روحانيون بسيجي قم در مدرسه علميه معصوميه (س) برگزار شد، درباره مباني نظري و پروژه اسلامستيزي عبدالكريم سروش سخن گفتم و به تعامل او با زرادخانه معرفتي فراماسونري در غرب پرداختم. نشان دادم كه سروش از سالهاي دهه شصت در نقشه راه پروژههاي ايالات متحده حركت ميكرده است. از سويي، تعامل نزديك سروش با آقاي سيد محمد خاتمي چه در ماجراي ماهنامه كيهان فرهنگي و بعدها نيز در حلقه سياسي كيان سبب شد كه در اثناء بازخواني انتقادي كارنامه سياسي وي، نگاهي نيز به برخي از ريشههاي همسان فكري و فعاليتهاي مشترك سروش و خاتمي با يكديگر تا پيش از دوم خرداد 1376 بياندازم.
در جلسه دوم سخنراني كه روز 7 خردادماه 1387 برگزار شد، كوشيدم تا نشان دهم كه پروژه دوم خرداد به مثابه يك پروژه امنيتي محصول اتحاد سه حلقه فكري و امنيتي، شامل حلقه كيان، مركز بررسيهاي استراتژيك رياست جمهوري سابق و برخي وابستگان دانشگاهي نظام سلطه بوده است. اين شكل داخلي پروژه بود و البته ريشهها و پيوند بيروني آن، بحثي ديگر ميطلبد. پس از استقرار دولت اصلاحات نيز اين حلقه امنيتي هم مناصب دولتي را به تصرف خود درآورد و هم كوشيد تا يك جامعه مدني دولتي بسازد. اثبات اين مدعا، مستلزم ورود تفضيلي به بحث برخي از ريشههاي مشترك سياسي آقاي عبدالكريم سروش و آقاي سيد محمد خاتمي بود. گفتم كه سروش تئوري رفرم سياسي و پروتستانتيسم اسلامي را در بازه زماني پايان دهه شصت تا نيمه دهه هفتاد بنا كرد. اين تئوري كه يك برش آشكار از زرادخانه معرفتي فراماسونري در غرب بود، در دوره اصلاحات به عرصه عمل آمد و دولت اصلاحات، در حقيقت مجري قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران نبود، بلكه در خدمت استقرار نظريه مجعول حكومت دموكراتيك ديني آقاي سروش بود. براي اين راي، استدلالهايي را اقامه كردم و سپس، آراء آقاي خاتمي از سال 1370 تا 1387 را بازخواني كردم.
10 پرسش از آقاي خاتمي مطرح كردم. اين سوالات پيرامون سخنراني ايشان از ارديبهشت 1370 در انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه تهران آغاز ميشد و به مصاحبه آقاي خاتمي در روز 30 ارديبهشت 1375 با روزنامه سلام ميرسيد كه تضاد مباني فكري ايشان با آموزهها و نظام معرفتي امام خميني(ره) را نشان ميداد. براي اين راي استدلالهاي زيادي اقامه كردم كه تاكنون مدعيان اصلاحطلبي، حتي يك دليل عليه آن نياوردهاند. از سفر آقاي محمد خاتمي در پايان سال 1385 به عنوان رئيس موسسه بين المللي گفت و گوي تمدن ها به هند ياد كردم. مروري بر سخنان ايشان داشتم كه مهاتما گاندي را به جاي امام خميني(ره) مينشاند و پرسيدم كه شما از كدام نقطه عزيمت فكري يا سياسي به گاندي نگاه ميكنيد؟! سوالات ديگرم را با ارجاع به سخنراني دو سال پيش آقاي خاتمي در كالج علمي برلين تحت عنوان سكولاريزم از چشمانداز ايراني و اسلامي و نيز مصاحبه آقاي خاتمي با روزنامه ال پائيس (چاپ اسپانيا) در 25 دي 1386 مطرح كردم. معتقد هستم كه سخنان آقاي خاتمي در آن سخنراني و مصاحبه ادامه همان پروژه عصري كردن دين و پروتستانتيسم اسلامي است كه توسط دكتر سروش دنبال ميشود.. آقاي خاتمي، از موسسان سند همكاري كنفرانس ائتلاف تمدنها و از اعضاء 18 گانه گروهي است كه كوفي عنان آن را معين كرده بود. در سخنرانيام به سرنوشت سياه اين سند كه آقاي خاتمي آن را از دستاوردهاي اصلاحات ميداند، اشاره كردم.
پس از اين بازخواني انتقادي و فكري، سوال آخرم را از آقاي خاتمي پرسيدم و براي آن مقدمهاي گفتم. اشاره كردم كه «من يك منتقدم و نه مخالف، بنابراين فقط از اينكه آقاي خاتمي حقوق مرا به عنوان يك منتقد استيفا كنند و پاسخ نقد و پرسشم را بدهند، قانع هستم... استيفاي حقوق من، پاسخ به پرسش من است.»
پيش از طرح سوال تاريخچهاي از اجلاس بيلدربرگ گفتم. با ارجاع به منابع و رسانههاي اروپايي و آمريكايي، نشان دادم كه بيلدربرگ اجلاسي فوق سري است. كوشيدم تصويري شفاف از اين اجلاس در ذهن مستمعان نقش بندد. سپس از سندي 38 صفحهاي سخن گفتم كه به تائيد سايت رسمي بيلدربرگ رسيده است و خبر از حضور رييس جمهوري اسلامي ايران و معاونش در سال 1999 در اين اجلاس ميدهد. دو سال پيش از اين، در روز 21 ارديبهشت 1385، برخي از رسانههاي داخلي خبر حضور آقاي سيد محمد خاتمي به همراه خانم معصومعه ابتكار را در اجلاس محرمانه بيلدربرگ منتشر كردند و نوشتند كه در سال 1999، آقاي خاتمي پروژه گفتوگوي تمدنها را در اين اجلاس طرح كرده است. برخي رسانههاي خارجي نيز اين خبر را پوشش دادند.
طي اين دو سال، آقاي خاتمي و خانم ابتكار به انتشار خبر حضورشان در بيلدربرگ پاسخي نداده بودند كه شبهاتي جدي را پديد آورده بود. طبيعي است هر محققي كه جريان اصلاحطلبي را دنبال ميكند، به اين بحث حساس باشد. از آقاي خاتمي سوال كردم كه آيا در اجلاس محرمانه بيلدربرگ كه اعضاء آن را ماسونها و صهيونيستهاي برجسته جهان تشكيل ميدهند، شركت كردهاند يا نه؟ اگر نكردهاند كه هيچ، بيايند و شبهزدايي كنند تا ما سوالات بعدي خودمان را در باب پشت پردة آشفتة پروژه گفتوگوي تمدنها طرح كنيم. اگر هم در آن اجلاس صهيونيستي شركت كردهاند، چرا گزارش آن جلسه را به مردم ندادند؟!
از ميان 10 سوال من، كه در سخنراني دوم اينجانب مضبوط و قابل دسترسي است، برخي از رسانهها، تنها سوال آخر و پرسش پايانيام را منتشر كردند. بدون آنكه گفته شود مبناي سخن من بازخواني انتقادي كارنامه سياسي آقاي عبدالكريم سروش بود. در آن سخنراني نشان دادم كه چگونه پروژه اسلامستيزي و قرآنستيزي در ايران، از آراء آقاي سروش در دو دهه اخير سربرآورده است و هشدار دادم كه نكند تغذيه از زرادخانه معرفتي غرب، چنانكه سروش را به اين راه كشاند، ديگر رهبران مدعي اصلاحات را نيز از آرمانهاي امام و انقلاب دور كند.
جوانكي مجهول الهويه كه دچار بيماري شب ادراري است!
پس از انتشار چكيده سخنرانيام در سايت رسمي مدرسه علميه معصوميه (س) قم كه به سرعت در رسانههاي فارسيزبان بازنشر شد، آقاي محمد علي ابطحي و خانم معصومعه ابتكار (معاونان رييس جمهور سابق) با عجله و سراسيمه به انتقادات من پيرامون منش و روش آقاي سيد محمد خاتمي واكنش نشان دادند.
1- آقاي محمد علي ابطحي در روز 21 خرداد 1387، با انتشار يادداشتي تحت عنوان « آقای خاتمی و هماهنگی با صهیونیست ها و فراماسونرها» در وب سايت وبنوشت مدعي شد:
«آقای پیام فضلی نژاد جوانکی است که به ادعای کیهان قبلا جزو گروههای وابسته به دشمنان ]بخوانيد اصلاحطلبان[ بود و چند سالی است که توبه کرده و در خدمت روزنامه کیهان قرار گرفته و ییهو ]يكباره[ پژوهشگر برجسته ای شده است... برای یک فرد تواب البته فرقی نمی کند به چه کسی و از چه جناحی دروغ ببندد، زیرا هر طرف که خراب شود سود دشمنان کشور تضمین می شود، ولی آیا دادستان و مقامات قضائی می دانند اگر در مورد نسبت دادن چنین اتهامات دروغی به کسی که رئیس جمهور کشور بوده بی توجه باشند، چه آینده ای برای همه رقم خواهد خورد... یک تواب در مدرسه معصومیه راجع به رئیس جمهور 8 ساله اش چنین دروغهای وقیحانه ای را ادعا نماید.»
2- خانم معصومه ابتكار در روز 22 خرداد 1387 با انتشار يادداشتي ذيل عنوان «نابغههاي توهم و تخريب» در سايت رسمياش با نام ابتكار سبز مينويسد:
«یکی از پژوهشگران تازه به دوران رسیده روزنامه کیهان که معلوم نیست تا حالا کجا بوده، در یک مدرسه علمیه در قم که می گویند منتسب به طیف آقای مصباح است، آسمان و ریسمان را به هم تابانده... فکر کنم این آقا از قدرت تخیلی بسیار قوی برخوردار است... یک آدم مجهول الهویه... این جور پدیده ها باید قویا این احتمال را در نظر داشته باشند که در محاکم قضایی می توان نسبت به اتهام زنندگان، تظلم خواهی کرد. این پدیده نابغه – آقای فضلی نژاد را می گویم...»
وقتي معاون رييس جمهور سابق چنين ادبياتي را در رويارويي با سخنراني تحليلي يك منتقد برميگزيند كه واويلاست. من در قامت نويسندهاي دردمند كه بر مبناي سيره اساتيد مصلحم، هشدار انحراف از مباني نظري جمهوري اسلامي را دادهام، چه گفتم كه ايشان مرا پديده مجهولالهويه و تازه به دوران رسيدهاي كه معلوم نيست تاكنون كجا بوده و الان آسمان و ريسمان به هم ميبافد، لقب ميدهد؟!
دو معاون رييس جمهور سابق، دو نوشتار را نگاشتند كه هر يك با ديگري، سراپا حاوي تناقضها و افتراقهاي تحليلي است كه تنها در فحاشي و ايراد تهمت و نفرت به منتقد، با يكديگر اشتراك لفظ و معنا دارند و هر دو پيگرد قضايي منتقد خود را ميخواهند!
3- سايت انتخاب را آقاي محمد مهدي فقيهي اداره ميكند. ايشان كه پيشتر از مديران سابق دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم، مديرمسئول فصلنامه نقد و نظر، سردبير روزنامه انتخاب و البته ملبس به لباس روحانيت بوده، اكنون خود و رسانهاش را محور و مركز «جريان نوانديشي ديني» ميداند. آقاي فقيهي كه سالهاست به سبب فحاشيهايش به ذخاير انقلاب اسلامي، چون حضرت آيتالله مصباح يزدي، القاب و نشانهاي خود را از اپوزيسيون سلطنتطلب ميگيرد، از سوي هفتهنامه ضد انقلابي شهروند در كانادا، «آيتالله دكتر فقيهي» خطاب ميشود و البته مويد به تائيد هنرمندان بهايي و ساواكي چون شهره آغداشلو و بهروز وثوقي هم هست. او نه تنها در رسانهاش اخبار برگزاري كنسرتهاي خوانندگان لسآنجلسي مانند گوگوش را پوشش ميدهد، بلكه با شاگردان جاسوسان مخملياي چون رامين جهانبگلو همكاري دارد.
با اين اوصاف، سايت انتخاب كه ميكوشد تا رسانههاي وابسته به بودجههاي براندازي آمريكايي- هلندي، آقاي فقيهي را به عنوان «مشاور نزديك آيتالله خامنهاي» معرفي كنند، در واكنش به سخنراني من، ذيل عنوان «كشف تازه جوان گروهكي از نشست خاتمي با صهيونيستها»، در تاريخ 21 خرداد 1387، پيرامون اين قلم مينويسد:
«پدر پيام فضلي نژاد عضو فراری گروهکی تروریستی و از نزدیکان بنی صدر و همچنین مادرش از اعضای دفتر قطب زاده بود. او اخیراً اظهارات مضحکی را در مورد خاتمی به زبان آورده... در گفت و گوهایش به روابط غیر اخلاقی با سینماگران و راه اندازی بساط (.....) اعتراف و بدان افتخار می کرده... یک شبه از نقد نویس سینمایی به پژوهشگر!! یک موسسه خوش نام تبدیل شده، به تازگی ادعاهایی را جهت «کسب شهرت» (آنچه بدان عشق می ورزد و برایش می دود) به زبان آورده... این فرد که سابقه سرقت دارد... به بیماری بی اختياری ادرار و شب ادراري، دچار شده بود.»
همگرايي كنوني آقاي محمد مهدي فقيهي كه روزگاري از مخالفان دولت اصلاحات بود با معاونان سابق رييس همان دولت، البته رازهاي نگفتهاي را در خود دارد. همان روزها، تحليل نگارنده اين بود كه امثال فقيهي با ماموريت ايجاد انشقاق در جبهه اصولگرايان، خود را به چهرههايي چون آقاي دكتر علي لاريجاني نزديك كردهاند، اما چرا آقاي فقيهي، نگارنده را به عنوان همكار و مشاور پيشين خود، به باد ركيكترين فحشها ميگيرد؟!
مگر من جز بازخواني تاريخ تحول انديشه روشنفكري در ايران، چه ميكنم كه تيتر ميزنند پيام فضلي نژاد يك «جوان گروهكي» است و همراه با ايراد اتهاماتي چون سابقه «سرقت» و فحاشيهايي مانند ابتلاء به «بيماري بياختياري ادرار و شب اداراري» و داستانسراييهايي چون افتخار كردن من به «روابط غيراخلاقي با سينماگران و راهاندازي بساط»، خانوادهام را نيز «منافق» ميخواند؟!
چرا سايت انتخاب، پدرم را كه سالهاي پيش از انقلاب اسلامي در انجمن اسلامي دانشجويان آلمان و مركز اسلامي هامبورگ و اتفاقا در كنار آقاي سيد محمد خاتمي عليه رژيم شاه فعاليت ميكرد، همراه با آقايان صادق طباطبايي، محمد كيارشي و همنشين با رهبران امروز حزب مشاركت ايران، چون حسين كاشفي بود و پس از انقلاب هم در كميته انقلاب اسلامي قم مسئوليتي عالي داشت و تا سال 1377 در جلسات و گعدههاي رفقاي ديرينش حضور مييافت، چرا پدري را كه اكنون ده سال است از دار اين دنيا رفته، ناگهان بدل به منافقي حي و حاضر ميكند؟!
آقاي فقيهي، پدر من را «عضو فراري گروهكي تروريستي» لقب ميدهد، با اين هدف كه نتيجهاي باطل بگيرد و به ناصواب و كينهتوزانه، القاء كند كه روزنامه كيهان، «فرزند ضدانقلاب» اين «خانواده منافق» را به خدمت گرفته است!
مگر سخنراني من چه حادثه شومي را رقم زده است كه پس از اين همه هرزهنگاري، آقاي محمد مهدي فقيهي در همراهي با دو معاون رييس جمهور سابق، مرا تهديد به محاكمه قضايي و رفتن به زندان ميكنند و از اين رو مينويسد:
«پرونده های قبلی این فرد علیه امنیت ملی و همچنین تشویش اذهان عمومی و ارتباط با مخالفان جمهوری اسلامی، به بایگانی نرفته و با اظهارات اخیرش، مجدداً به روی میز بازگشته است.»
جالب اين كه پس از همه اين فحشها و تهمتها، تنها به جرم طرح سوال از آقاي سيد محمد خاتمي، سايت رسمي آقاي فقيهي مرا تهديد ميكند كه:
«در صورت عدم پایان هتاکی ها و دروغ پردازی های این فرد با نام خود و اسامی جعلی، مدارکی بسیار مهم را در اختیار سایت های اینترنتی قرار خواهد داد.»
4- سايت بالاترين كه ادعاي دموكراسي اينترنتي و اخلاق دموكراتيك را دارد، وابسته به اردوگاه اپوزيسيون سياسي لائيك و سلطنتطلبان فراري است. اين رسانه كه از ابتداي انتشار كتاب شواليههاي ناتوي فرهنگي و همصدا با وابستگان امنيتي موساد و سيا، مانند عليرضا نوري زاده و فريبا داوودي مهاجر، فحاشيهاي بسياري را عليه نگارنده منتشر كرده است، پس از انتشار متن سخنراني من، به بازنشر مطالب سايتهاي آقايان محمد علي ابطحي و محمد مهدي فقيهي پرداخته است.
مديران سايت بالاترين درباره تحليل من از منش و روش آقاي خاتمي نوشتند:
«فضلي نژاد يك بچه دهاتي اطلاعاتي است كه حرف مفت ميزند.»
شاه بيت نقد و نظر اعضاء سايت بالاترين اين بود:
«از افرادي كه اين مرتیکه ]...[ رو میشناسن بپرسید این معتاد به مواد مخدر مشروب خوار و به هر چیزی منفی آلوده هست و به شما بگویم مریض جنسی نیز هست کثیف تر از اونی هست که شما فکر میکنید هر چه میتوانید اسم این فرد رو تکرار کنید تا لجن بودن آن روز به روز معلوم شود.» (نك:سايت بالاترين، 21 خرداد 1387)
5- همه اين فحاشيها و تهمتها، از يك منطق سياسي پيروي ميكرد كه پيش از همه روزنامههاي مدعي ليبرال دموكراسي، مانند كارگزاران آن را فاش ساختند. روز 20 خرداد 1387 روزنامه كارگزاران در ستون اخبار ويژه خود مدعي شد:
«روزنامهنگار جوان وابسته به رسانههای مخالف اصلاحطلبان... كه از چهرههای درجهچندم و كمسابقه جناح اصولگرا محسوب میشوند، در سخنرانیهای خود با طرح ادعاهای بزرگ و عجیب و ارائه مستنداتی مجعول (كه چهرههای شاخص اصولگرا از ارائه آن ابا دارند)، به تخریب آقای خاتمی میپردازند... اخیرا سخنران تازهكاری در جمع طلاب مدرسه معصومیه قم مدعی وجود سندی 38 صفحهای پیرامون حضور آقای خاتمی به همراه خانم ابتكار در اجلاس سال 1999 بیلدربرگ در پرتغال شده... این سخنران مشخص نكرده كه این سند مجعول و این خبر اختصاصی! در این 9 سال كجا پنهان بوده است؟»
به راستي چهرهها و رسانههاي مدعي اصلاحطلبي و دموكراسيخواهي، از «سخنراني تازهكار» و «چهرهاي درجه چندم» كه براي «تخريب خاتمي» به «جعل سند» و «ادعاهاي بزرگ و عجيب» روي آورده است، تا «خاتمي را از كانديداتوري براي حضور در انتخابات آينده رياست جمهوري منصرف كند»، چرا چنين هراسيدند كه ركيكترين فحشها و شرمآورترين تهمتها را نثارش كردند؟!
راز فحاشيهاي سياسي و رسانهاي
آنچه نوشتم، تنها چند نمونه از فحاشيها و تهمتهايي بود كه سه جريان مدعي اصلاحطلبي، نوانديشي ديني و اپوزيسيون سياسي خارج از كشور، تنها طي ده روز گذشته به نگارنده منتسب كردند. فحاشيهايي كه ديرزماني است آغاز شده و عليرضا نوري زاده، حسن زرهي، بهروز صوراسرافيل، ضياء آتاباي، فريبا داوودي مهاجر، خبرنگاران بي.بي.سي و تلويزيونهاي ماهوارهاي اپوزيسيون پيش قدم آن بودهاند. فحاشيها از آنجا آغاز گشت كه من قدم به قدم از طايفه اصلاحطلبان فاصله گرفتم و با بازخواني انتقادي خود و گذشتهام كوشيدم رويهاي ديگر را كه شباهتي به شعارهاي دموكراسيخواهي و حقوق بشر نداشت، برگزينم.
چه شد جواني كه در نيمه دوم دهه هفتاد در حلقه شاگردان دروس حافظشناسي و مولويشناسي دكتر عبدالكريم سروش حاضر ميشد و به منزل آقاي حميدرضا جلايي پور در خيابان دولت رفتوآمد داشت، از سال 1376 نيز روزنامهنگاري را آغاز كرد و سپس جذب مطبوعات اصلاحطلب شد، بدل به جوانكي مجهولالهويه گشت كه ناگهان پژوهشگر شده است؟! كسي كه از سال 1378، در هنگامه وزارت آقاي عطاءالله مهاجراني در دولت اصلاحات، براي پروژه نوسازي سياسي و مذهبي در سينماي ايران فعاليت كرد و در آغاز جواني در قامت يك روزنامهنگار، وقتي كه دبيري بخش گفتوگوهاي ويژه هفتهنامه سينما را برعهده داشت، مورد تقدير وزير فرهنگ آقاي خاتمي قرار گرفت.
چه شد كه مديران رسانههاي اصلاح طلب از ياد بردند كه تابستان 1378، يعني 9 سال پيش، جواني به نام پيام فضلينژاد بود كه به اشاره محسن كديور و همراهي محمد تقي فاضل ميبدي با حضور در نزد فقها و روحانيوني چون آيتالله يوسف صانعي، جواز «حضور زن مسلمان ايراني بيحجاب در سينما» را گرفت و اين ديدارها ادامه يافت تا به اخذ فتواي «رقص جوانان با موسيقي پاپ» انجاميد؟! از ياد بردند كه اين جنس از گفتوگوي تفصيلي او با فقهاي اصلاحطلب نه تنها در هفتهنامه سينما (شماره 397، 12 آبان 1378) كه در نشريات فرهنگي متعلق به اصلاحطلبان بازتاب گسترده مييافت و از سال 1381 كه همين جوانك متوهم، سردبيري بخش ويژه تنها سايت پرمخاطب فارسي زبانان، يعني گويانيوز، را برعهده گرفت، متن مشروح اين گفتوگوها در آن سايت منتشر ميشد؟! (http://news.gooya.com/payamfazlinejad.php)
مگر همين جوانكي كه به روايت معاون سابق آقاي سيد محمد خاتمي، امروز تواب است و تضمينكننده منافع دشمنان، در شهريور 1379 كه بيت آقاي حسينعلي منتظري حصر بود، به نمايندگي از جامعه هنري و سينمايي ايران مصاحبهاي را با وي انجام نداد كه متن اين مصاحبه نه تنها در كتاب استفتائات ايشان (جلد 1، از ص 299)، بلكه به سهولت در سايت وي قابل دسترسي است؟! مگر همين پديده مجهولالهويه نبود كه روز 24 شهريور 1379 در مقدمه آن مصاحبه، براي نشر انديشه جامعه مدني آقاي خاتمي نوشت:
«اينجانب كه همواره دغدغه رفع موانع فقهي هنر و ارائه نظريات مراجع را توسط نشر كتاب و نگارش مقاله و گفتگو داشته ام به دليل حصر بيت آن حضرت توسط مخالفان جامعه باز و كثرت گرا نتوانستم از محضرتان استفاده كنم.»
مگر گفتوگوهاي من با آقاي عباس عبدي (عضو شوراي مركزي حزب مشاركت) در باب سانسور مميزي (هفتهنامه سينما، شماره 363، 12 اسفند 1377، ص 12)، مرحوم احمد بورقاني (معاون اسبق مطبوعاتي وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي) پيرامون نوسازي سياسي در سينماي ايران، (هفتهنامه سينما، شماره 377، 26 خرداد 1378، صفحه 12) با آقاي حميدرضا جلاييپور (عضو شوراي مركزي حزب مشاركت) در باب انديشه مدرن در سينماي ايران (هفتهنامه سينما، شماره 377، 26 خرداد 1378، صفحه 12) و چهرههايي ديگر چون آقايان محسن آرمين، علي حكمت، عزتالله سحابي، ابراهيم يزدي و... نبود كه زمينهساز طرح مفاهيمي چون «سينماي مدني»، «سينماي كثرتگرا» و «ايدئولوژيزدايي از سينما» به عنوان يك گفتمان فكري در عرصه هنر گشت؟!
در آن روزگار، نه تنها روزنامههاي مدعي بسط و گسترش جامعه مدني، مانند روزنامه نشاط، مقالات مرا در حالي كه هنوز به سن 18 سالگي نرسيده بودم، منتشر ميكردند ( شماره 32، 23 فروردين 1378، صفحه8)، بلكه پيشتر از آن، روزنامه خرداد در ستون صفحه 3 خود كه شخصيتهاي سياسي، آراء خود را پيرامون «منشور خرداد» ابراز ميكردند، نام من به عنوان «روزنامهنگار» در آن روزنامه نقش بست؛ وقتي كه نوشتم: «از حذف و تعطيلي نهراسيد!» (شماره 21، 7 دي 1377، صفحه 3)
چگونه بود كه وقتي آقاي عبدالله نوري (معاون توسعه سياسي رييس جمهور سابق) به زندان رفت و من در روزنامه پيام آزادي يادداشت مفصلي را در دفاع از او نوشتم و از نقطه ديد كانتي، وصف «واپسگرايي» را منتسب به قوه قضائيه كردم،( شماره 586، 8 آذر 1378، صفحه 3) معاونان سابق و لاحق آقاي خاتمي برنياشفتند كه اين پديده مجهول الهويه تازه به دوران رسيده، معلوم نيست كه از كجا پيدايش شده كه چنين بيمحابا از دولت ما دفاع ميكند؟!
چرا آن هنگام كه مرحوم حجتالاسلام محمد عبايي خراساني (نماينده مردم مشهد در مجلس ششم كه انتشارات الست فردا متعلق به او بود) در سالگرد دوم خرداد 1379 كتاب اينجانب را با نام سينما، سياست، آزادي (انتشارات الست فردا، چاپ اول، خرداد 1379، 3000 نسخه) روانه بازار كتاب كرد، كتابي كه بازتابنده آراء رهبران فكري حزب مشاركت ايران و سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي در عرصه هنر بود، حضرات فحاشان فرياد نكردند كه چرا يكي از شيوخ مجمع روحانيون مبارز، از يك جوانك كتاب منتشر كرده است و مگر روزنامههاي زنجيرهاي سراسر ستايش از اين اثر نبودند؟!
چرا آن هنگام كه من در قامت مشاور رسانهاي دو عضو ارشد مجمع روحانيون مبارز (آقايان محمد عبايي خراساني و صادق خلخالي) فعاليت ميكردم، داد آقايان در نيامد كه «يكي از دشمنان نظام» ميان ما رخنه كرده است و دارد به اشاره آقاي مصطفي تاجزاده (معاون سياسي وقت وزير كشور) پروژههاي جنگ رواني ما، چون ماجراي خبرسازي دروغ حمله به دفتر نمايندگان مجلس ششم در سالگرد حادثه 18 تير 1379 را پيش ميبرد و روزنامه ايران، اخبار آن را نيز پوشش ميدهد؟!
در آستانه برگزاري هشتمين دوره انتخابات رياست جمهوري، همين نابغه توهم و تخريب بود كه به پيشنهاد مرحوم احمد بورقاني (نماينده مجلس ششم) كار تدوين «گزارش دستاوردهاي هنري سيد محمد خاتمي در دوره نخست رياست جمهوري» را در ستاد انتخاباتي حزب مشاركت ايران برعهده گرفت. چكيده 15 صفحهاي اين گزارش، دو روز پيش از برگزاري انتخابات رياست جمهوري در رسانههاي فارسيزبان منتشر شد. (براي نمونه، نك: كوشش خاتمي براي دستيابي به توسعه فرهنگي و تنوع هنري، سينما جهان، شماره 7، 18 ارديبهشت 1380، صفحات 13، 14 و 15)
آن هنگام، در دوران فعاليتهاي هنري و سينماييام كه پاتوق من منزل آقايان حسين موسوي تبريزي و اسدالله بيات بود و اولي فتواي تماشاي فيلم سكسي را از راه گشايش باغهايي از لذت تصويري توسط اروتيك كردن هنر را ميداد و از خوانندگان زني چون سيما بينا تجليل ميكرد (هفتهنامه سينما جهان، شماره 34، 23 آبان 1380، صفحه 14) و دومي از آزادي ماهواره دفاع ميكرد و تك خواني زن مسلمان را بلااشكال ميدانست، (ماهنامه فيلم و هنر، شماره 28، بهمن 1379، صفحه 6) هيچكس برنياشفت؟!
وقتي تابستان سال 1381 و پس از تشكيل دولت حامد كرزاي در افغانستان، وقتي در كنار بهروز افخمي (نماينده مشاركتي مجلس ششم و فيلمساز) و... به دعوت يوسف اعتبار، رييس دفتر رييس جمهور افغانستان، به كابل رفتم و پس از ده روز رايزني با وي و مديرعامل راديو و تلويزيون ملي افغانستان طرحي را براي احياء سينماهاي آن كشور ارائه كردم، جوان نازنيني بودم كه رازدار افاضات و افتضاحات نمايندگان مشاركتي در خارج از كشور بود و همان هنگام كه در حضور شخصيتهاي بينالمللي و رييس جمهور افغانستان، در سمينار «مسعودشناسي» سخنرانياي را پيرامون احمد شاه مسعود ايراد كردم، از سوي رسانههاي بينالمللي تحسين ميشدم.
چرا معاونين سابق رييس جمهور، وقتي كه من در كنار برخي از اعضاء هيات دولت از جمله خود آقاي محمدعلي ابطحي و در حضور آقايان عبدالله رمضان زاده و محمد ستاري فر و جمعي از نمايندگان مجلس ششم چون خانمها فاطمه حقيقت جو، شهربانو اماني، الهه کولايي و مرحوم بهاالدين ادب، در مقابل پلکان هواپيماي ايراناير به استقبال شيرين عبادي كه برنده جايزه صلح نوبل شده بود، رفتم، نه تنها از نبوغ من در زمينه توهم و تخريب سخني نميگفتند، بلكه به اعتبار حضور من به عنوان سردبير بخش ويژه سايت گويانيوز از من و كار ژورناليستيام ستايش ميكردند؟!
(براي نمونه، نك: گويانيوز، 23 مهر 1382،http://news.gooya.com/politics/archives/000454.php)
روزهايي كه خانه من پاتوق آقايان احسان نراقي، غلامحسين صالحيار و سيامك پورزند بود، (فيلم و عكس ميزبانيهاي نگارنده موجود است) كساني كه از مجريان پروژه گفتوگوي تمدنهاي آقاي خاتمي بودند، معلوم بود از كجا آمده بودم و چه پديدهاي هستم، اما امروز كه به بازخواني انتقادي خودم و جريان مدعي اصلاحطلبي روي آوردهام، خودم مجهولالهويه و خانوادهام منافق ميشوند؟!
وقتي براي روزنامههاي نشاط، خرداد، پيام آزادي، صداي عدالت، جامعه مدني، حيات نو، اخبار و... مينوشتم، پژوهشهايم در باب سينما و روحانيت و نقدهايم در نشرياتي مانند پروين، فيلم و سينما، هنر هفتم، قرن 21 و... منتشر ميشد و به عنوان تحليلگر سياسي با نشريات اينترنتي مانند پيك ايران، سايت فارسي صداي آمريكا، اخبار امروز، پيك نت، مهديس، سياه و سپيد و... همكاري ميكردم و پيرامون هر موضوعي، راديو فردا گفت وگويي از من را مخابره ميكرد، دم برنياوردند كه اين آدم كيست كه ناگهان به يك پژوهشگر تبديل شده است؟! چرا به انجمن صنفي روزنامهنگاران ايران كه از سال 1378 عضو آن بودم و بعد به انجمن نويسندگان و منتقدان سينمايي ايران كه از 1379 عضو آن بودم و نيز به فدراسيون جهاني روزنامهنگاران در شيكاگو كه از سال 1380 عضو آن بودم، نگفتند كه اين نابغه توهم و تخريب، تنها هنرش آسمان و ريسمان تاباندن است؟!
وقتي كه زمستان 1383، رسوايي انجمن صنفي روزنامهنگاران ايران در ماجراي وبلاگنويسان پيش آمد، مگر آقاي رجبعلي مزروعي (رييس انجمن و مشاور رييس جمهورسابق) نبود كه با اصرار از همين جوانك مجهولالهويه كه با اصلاحطلبان به مرزبندي سياسي رسيده بود، براي حضور در جلسهاي خصوصي دعوت كرد و هنگامي كه گزارش اين جلسه به دست آقاي سيد محمد خاتمي رسيد، رييس جمهور وقت براي ديداري از من دعوت كرد و به خيالش به دلجويي پرداخت؟! شرح اين ديدار را كه پيش و پس آن آميخته به تهديد و ارعاب بود، بارها بازگفتهام.
آيا هنگامي كه بام تا شام را در كنار آقاي محمد مهدي فقيهي، سردبير روزنامه انتخاب ميگذراندم، آن روزها پاي بساط منقل بودم و با بازيگران سينما روابط غيراخلاقي داشتم؟! مگر در همان روزگار نبود كه روزنامه انتخاب، با من به عنوان منتقد سينمايي مصاحبه ميكرد، نقدهاي هنري من را انتشار ميداد (شماره 376، 6 مرداد 1379، صفحه 7) و نه تنها آقاي طه هاشمي (عضو سابق هيات مديره دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم و مديرمسئول وقت روزنامه انتخاب) در ديدارهايمان از خوانندگاني چون گوگوش، به مثابه يك فرصت ياد ميكرد، بلكه در باب مباني فرهنگي جريان نوانديشي ديني با من به بحث مينشست؟! (سينماجهان، شماره 19، 9 مرداد 1380)) مگر نه اينكه در همان روزگار يادداشتهاي سياسي من در ستون اول اين روزنامه به چاپ ميرسيد؟!
آيا ماحصل حضور در دفتر آقاي محمد مهدي فقيهي نبود كه ايشان اين جوان ضد انقلاب را كه به خيالش از خانوادهاي منافق برخاسته، مامور انتشار پيششماره روزنامه اخبار امروز كرد؛ روزنامهاي به صاحبامتيازي طه هاشمي و سردبيري ايشان. آيا ايشان جلسات مكرر من با حضور آقاي فريدون صديقي را در اين باب از ياد بردهاند؟! چرا اجازه داديد كه اين آدم گروهكي سرمقاله نخستين شماره روزنامهاي مدعي ارزشگرايي شما را بنويسد (شماره يك، 19 بهمن 1381، صفحه 1) و پس از آن هم اين ارتباط حفظ شد، تا جايي كه در سال 1383، هنگامي كه آقاي فقيهي از اعضاء ارشد ستاد تبليغات انتخاباتي آقاي دكتر علي لاريجاني در نهمين دوره انتخابات رياست جمهوري بود، مرا به سمت مشاور خود در خبرگزاري انتخاب (ارگان رسانهاي و تبليغاتي آقاي لاريجاني) برگزيد و نزديك يك سال، همين نويسنده منافق و گروهكي، در خلوت خصوصي و خانه آقاي فقيهي واقع در محله ديباجي تهران راه داشت؟! آيا آقاي فقيهي جلساتي را هم كه در منزل ايشان و با حضور من و آقاي دكتر جواد وعيدي (معاون امنيت بينالملل شوراي عالي امنيت ملي) پيرامون بحث درباره شيوه تبليغات اينترنتي براي آقاي دكتر لاريجاني برگزار شد را از ياد بردهاند؟!
آيا بايد از اوصاف حقوقي به دست آوردن خانه مجلل ايشان را در محله ديباجي (جنب پارك ارغوان) كه در سه طبقه بنا شده است، بگويم يا از دفتري چند صد متري در خيابان پروين اعتصامي (حوالي ميدان فاطمي) كه به رايگان براي فعاليت فرهنگي در اختيار ايشان بود، رازگشايي كنم؛ مكاني كه پاتوقي بود براي هر فعاليتي غير از فرهنگ! يا از كلكسيونهاي فرش و ادكلن منزل ايشان يا سي.ديهاي طربناك و فيلمهاي مخصوص مورد علاقهشان بگويم و يا از بودجههايي كه از سوي يك نهاد خاص براي فعاليتهاي خاص در اختيارشان بود كه سرنوشت نامعلومش براي من معلوم است؟!
من به دستور شرع مقدس اسلام از ورود به حوزه خصوصي انسانها، پرهيز دارم، اما آقاي محمد مهدي فقيهي خوب ميدانند كه چه سندهاي صوتي و مكتوبي در اختيارم هست كه انتشارش قطعا به مصلحت جرياني كه مدعاي نوانديشي ديني را دارد، نيست. آيا در طول آن همه مدت كه به روزنامه انتخاب و بعد خانه ايشان، به همراه دوستانم رفتوآمد داشتم، دچار بيماري خود ادراري و شب اداراي بودم؟! اگر چنين است، لابد آثار آن بيماري در مكانهاي متعلق به آقاي فقيهي و حوزه خصوصي ايشان هنوز باقي است كه چنين برآشفتهاند.
خرسندم كه شخصي چون آقاي محمد مهدي فقيهي در همراهي و همكلامي با معاونان رييس جمهور سابق و رسانههاي لائيك و سلطنتطلب مرا به فحش ميكشد و پدري مرحوم را متهم به فعاليت در گروهك تروريستي منافقين ميكند. از ديگر سو، متحيرم كسي چون او كه رسوايي ماجراي سفر اروپايياش و مذاكراتش با چهرههاي معلومالحال در ميان فعالان سياسي مشهور است و امروز القاب و نشانهايش را به پاس فحاشي به ذخاير انقلاب اسلامي ايران، از سلطنتطلبان و معاندان نظام ميگيرد، مرا به جرم ارتباط با مخالفان جمهوري اسلامي، تهديد به دادگاه و زندان مينمايد.
ميخواهند «شكوه قدسي توبه» را بشكنند
به تفضيل در پيشگفتار كتاب شواليههاي ناتوي فرهنگي (انشارات موسسه كيهان، بهمن 1386) نوشتهام پنج سال است كه از احزاب اصلاحطلب دل بريدهام. قدم به قدم، با آنها به مرزبندي شفاف رسيدهام و از لحظه لحظه همنفسي و همنشيني با اين طايفه توبه كردهام و البته هزينههاي بسيار دادم. در فرآيند اين مرزبندي، هر جا كه در قامت مشاور حضوري داشتهام يا سخنرانياي كردهام و مقالهاي نوشتهام، كوشيدم تا بيتوقع پاداشي و فارغ از بندگي حزب و گروهي، همنسلانم را از فاجعهاي سياه كه دولت موسوم به اصلاحات پديد آورد، آگاه كنم. اين آگاهيسازي، به قدر مقدور و وسع ناچيز من، ثمرههايي اندك، اما نيك داد. آخرين نمونه آن، هياهوهايي بود كه اعضاء حزب مشاركت ايران در جلسه سخنرانيام، روز 31 ارديبهشت 1387 در دانشكده فني دانشگاه فردوسي مشهد آفريدند؛ به دانشجويان پاكباخته بسيجي حملهور شدند و تهديدم كردند كه بلايي سرم ميآورند تا مزه داغ و درفش حقيقي را خارج از زندان دريابم.
حالا به خيال خود ميخواهند توابان را نقره داغ كنند تا از اين پس كسي قدرت و جرات انديشيدن درباره خود و گذشتهاش را نداشته باشد. حالا ميخواهند توابان را چنان به لجن بكشند تا ديگران بدانند كه اگر روزگاري تن به بازخواني انتقادي كارنامه سياسيشان دادند، سرنوشتي سياه، آكنده از فحش و فضاحت در انتظارشان است و اين فحاشيها، چنان گسترده و آميخته به تهمتهاي ناموسي و خانوادگي ميشود تا روان آدمي فروبپاشد. حالا به خيال خام خود ميخواهند توان رازگشايي و فاشگويي پيرامون هشتسال بسط انديشههاي سكولاريستي در ايران را از منتقدان خود سلب كنند.
«شكوه قدسي توبه»، اما نزد انساني كه طعم بازگشت به طرق الي الله را چشيده است، چنين آسان نميشكند. هر كلمه از اين فحاشيها و تهمتها، راهي است به سوي اثبات اين دعوي كه شعارهاي اصلاحطلبي، دموكراسيخواهي، حقوق بشر و آزادي، تنها شعارهايي است معطوف به قدرت و براي رسيدن به حاكميت.
در دايره اين قدرت اگر گام برداري و در اردوگاه اصلاحطلبان بماني، شريف و پرشراره هستي، صاحب جوايز جهاني ميشوي، عناوين متعدد مييابي و بر سكوي نظريهپردازي مينشيني. همه براي اين است كه چنان يك عروسك، توجيهگر عوامفريبيها و شعارهاي پوچي باشي كه در خلوتت به آن ميخندي. نه تنها از آزادي منتقد، بلكه طوطيوار از آزادي مخالف و معاند و محارب ميگويي، اما به لحظهاي كه خارج از دايره تعريف شده اصلاح طلبان براي ذهن تو منتقدي سخني بگويد، «بايد» طرد و تكفيرش كني. نميداني كجا ايستادهاي، اما سالها پيش، من دانستم كه اسير حزبي پادگاني هستم كه انديشيدن و تامل در آن نكوهيده شده است. فكر ميكنند كه جاي انديشيدن را ميتوان با اعطاء القاب و جوايز و بورسهاي تحصيلي در كشورهاي اروپايي و آمريكايي پر كرد، اما موج استقبال جوانان از انديشه اصولگرايي، همه نقشههايشان را بر هم زد.
اما بيرون اين دايره شعار و قدرت اگر قدم بزني و بينديشي، ميشوي ضد انقلابي كه خانوادهات نيز منافق و تروريست هستند؛ ميشوي آدمي مجهولالهويه كه دچار شب ادراري هستي؛ ميشوي نابغه توهم و تخريب و سارقي حرفهاي كه از زير بوته سربرآوردهاي؛ ميشوي مريض جنسي و آدمي شرابخوار كه براي تضمين منافع دشمنان نظام به هر كسي دروغ ميبندي. خلاصه، ميشوي پديدهاي كه هيچ يك از رفقا و همكاران پيشين، لحظهاي تو را به جا نميآورند و طرد و تكفير ميشوي.
اينها را معاونان سابق رييس جمهور، رهبران خودخوانده جريان نوانديشي ديني و فعالان رسانهاي لائيك و سلطنتطلب به من گفتند و اگر به من بود، به سياق سابق دم برنميآوردم، اما گفتم كه پاي ناموس و خانوادهاي، پاي حيثيت روزنامه و مدرسه علميهاي و برجستهتر از همه، پاي «شكوه قدسي توبه» در ميان است. با اين همه، شكوه قدسي توبه، هيچ بودن است؛ همانند آنكه حضرت امام خميني (ره) فرمودند:
«ما خودمان چيزي نيستيم، هر چه هست اوست. اگر عنايات او نبود ما هيچ بوديم؛ چنانچه از ازل هيچ بوديم و بعدها هم از حيث حيثيت خودمان هيچيم. منتها ما هيچها، اشتباه داريم، خيال ميكنيم ما هم يك چيزي هستيم و اين يك حجابي است بين ما كه اميدوارم خداي تبارك و تعالي اين حجاب را بردارد و ما بفهميم كي هستيم.»